|
از هر چیز از هر جا
هر موضوع حاوی مطالبی است که تعبیر از آن به تدبیر هرکس بستگی دارد
| |||
|
حلول ماه ربیع الاول را شاد باش می گم و شروع جشن ها را به همه تبریک.
[ پنجشنبه 1390/11/6 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
1-دزدان دریایی کارائیب 4 2-سن پترز بورگ 3-ورود آقایان ممنوع [ چهارشنبه 1390/11/5 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
روزی جوانی نزد استادی رفت و گفت:عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم؟ استاد مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه میبینی؟ مرد گفت: آدمهایی که میآیند و میروند و فقیر نابینایی که در خیابان صدقه میگیرد. سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اکنون چه میبینی؟ مرد گفت: فقط خودم را میبینم. استاد گفت: اکنون دیگران را نمیتوانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یک ماده اولیه ساخته شدهاند، اما آینه لایه نازکی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمیبینی. خوب فکر کن! وقتی شیشه خالص باشد، دیگران را میبیند و به آنها احساس محبت میکند، اما وقتی از نقره یا جیوه پوشیده میشود، تنها خودش را میبیند. اکنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا . آنگاه خواهی دانست که" عشق یعنی دوست داشتن دیگران "
آسمان نوشت: به قول فروغ عزیز :آری آغاز دوست داشتن است، گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم، که همین دوست داشتن زیباست... http://bluew88.blogfa.com/ [ یکشنبه 1390/11/2 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
ولنتاین یا اسپندارمذگان؟
از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که “در قرن سوم میلادی که مطابق می شود
با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس
عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را
برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود
که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد
سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و
دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان
عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می
شود…
بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!”
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن
پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس
از والنتاین فرنگی! این روز “سپندار مذگان” یا “اسفندار مذگان” [سپندار مزدگان یا جشن اسفندی] نام
داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران
باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه
نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که
نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاکی” که باز از صفات خداوند
است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” که خاص خداوند است و روز پنجم
“سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ [سپندارمزد] لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن.
زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک
چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان
اسپندار مذگان [سپندارمزدگان] را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی
می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن
روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، “مهرگان” لقب می گرفت. همین
طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ [سپندارمزد] یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم
اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.سپندار مذگان [سپندار مزد] جشن زمین و گرامی
داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت
هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می
کردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت
های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده
فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با
فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما
آمریکاییها هستند که به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه
می کنند. مردمانی که چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند که ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ
های متفاوتی دارند. آمریکاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند که
عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملکرد آنان
بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی که این روزها مردم کشورهای مختلف جهان
معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریکاییها تقریبا تنها به یک زبان حرف می زنند. همچنین
مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
“اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل” و “مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها” دو مقوله کاملا
جداست.
با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، در فرهنگ و
تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست که دیگران پیش از ما رسیده اند
و جا خوش کرده اند!
برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل
در حیات، رشد،بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که
در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و
اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای
معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند
نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از ۲۶ بهمن (Valentine) به ۲۹ بهمن (سپندار مذگان
[سپندارمزدگان] ایرانیان باستان) منتقل کنیم.
منبع : persianbird.ir باتشکر از وبلاگ
[ یکشنبه 1390/11/2 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
هفته پیش در برنامه اش گفته بود که راجع به دزدی که بوی بد می داده و به خاطر همین بوی بدش هم زود دستگیر شده یک داستان بنویسیم .اما من به طور کل یادم رفته بود،که با دیدن وبلاگ سمانه خانم که یکی از هواداران پرو پا قرص ایشان هستند به یادم افتاد .با خودم گفتم برایشان داستانی بنویسم . مرد در دلش احساس تنفر شعله می کشید و نگاهش پشت شیشه ماشین که به یکباره بالا کشیده شده بود خیره ماند . هزارو یک جور فکر و خیال از ذهنش به اندازه گذر ثانیه ها پشت سر هم گذشت .فکرهایی که هیچ سوال یا جوابی نبود، شاید بیشتر شبیه ،تنها کلمات بودند. مثل حق ،عدالت ،فقر،مشکلات ،فرداهایی بهتر ،پول ، ثروت ....... فرزندان و زنش که باید الان ..... چرا ؟..چرا؟... چرا؟... صدای گاز و دود ماشین در گوش و مشام وذهنش ، در همه وجودش به یکباره با سبز شدن چراغ پیچید و حرفها که با رفتن اودر ذهنش به پایان رسید. شب هنگام برگشت به محل سکونتش، باز فکرها از ذهنش می گذشت اما این بار نه پراکنده، بلکه دقیق و چنان واضح و آشکار گذشته و آینده نامعلوم در خاطرش عبور می کرد که انگار سه زمان را در اکنون زندگی می کند و بار سه خاطر و خیال و حال را به دوش می کشید. آن زن را خیلی وقت بود که می شناخت .هزاران بار از جلوی خانه شان رد شده بود و هزارن بار سطل زباله خیابانشان را بازیافت کرده بود. شاید حالا نوبت نگاه آن زن یا حتی خانه اش بود که باید بازیافت می شد که دیگه از آن پس به خاطر بوی بد پیراهنش شیشه ماشینش را به سرعت بالا نکشد.که شاید دیگر به به این خاطر تنها پول خوردی را از او دریغ نکند. خیلی احتیاج به فکرکردن و تصمیم گیری نداشت .خیلی ها را می شناخت که اطرافش زندگی می کردند کم و بیش مانند خودش، بعضی مقیدتر و بعضی بی قیدتر. شب شد با همه رفقایش در همان نیمه شب قرارداشت . عملیاتشان خیلی به راحتی پیش رفت و برداشتن پول و طلا، آن هم با کسانی که قبلا در این کار سابقه داشتند کار راحتی بود. صبح خوشحال با فکر اینکه حالا با سهمش چه کارهایی می تواند بکند از خواب بلند شد . با خودش می گفت :" امروز می روم لباسهای بهتری برای خودم می خرم .می روم وانتی می خرم وشغلم را گسترش میدهم و درامدم بیشتر میشود یا اصلا چرا شغلم را تغییر ندهم. مثلا به جای زباله ها، مثلا بارهای دیگری را مثلا چوب یا اساس خانه را جابه جا کنم. اما اون روز هیچ کدوم از این کارها را نکرد. چند روز گذشت. در حالیکه مشغول جمع آوری زباله از توی سطل آشغالی بود با خودش گفت :"انگار دزدیدن پول راحتراز خرج کردنش است .هر چه که فکر می کنم نمی دانم باید باها آنها چه کار کنم و یا چه کاری رو راه بیندازم که بهتر باشه". غافل از اینکه بوی بد پیراهنش دوباره گریبانگیرش شده ،دو تا پلیس نزدیکش شدند و دستبند به دست او رابه سمت ماشین بردند که او اصلا متوجه حضورش در آن نزدیکی نشده بود. [ یکشنبه 1390/11/2 ] [ 02:00 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
این موج مثبت ایرانی اینترنتی که چند وقتیست خلق شده ،بسیار جالب است. این نشانه روحیه طنز پردازی و در واقع شوخ طبعی و در عین خلاقیت عده ای را نشان میدهد که به راحتی ودر آن واحد، جوابهای خنده داری را خلق می کنند و می سازند. در حالیکه اگر همین حاظر جوابی به روش و شکل دیگری گفته شود که بی احترمی و توهینی ،چه در لحن کلام و چه در استفاده از کلمات و جمله ها باشد ممکن است باعث ناراحتی طرف مقابل شود. من که گاهی می روم و چند تایی از آنها را در اینترنت می خوانم وکلی روحیه ام شاد می شود. بعضی از دست نوشته های "په نه په "ای انها راخیلی دوست دارم .ولی تا به حال نتوانستهام موردی بامزه ای را خودم بنویسم. خود حاضر جوابی مودبانه که جوابها هم درست و هم خوب باشه و یا به قولی دندون شکن که دیگه جای هیچ حرفی پشتش نباشه به نظرم یک جور خلاقیته و حالا اگر این حاظر جوابی با شوخ طبعی و طنز هم همراه باشه که دیگه خیلی جالبه و جذابه . [ جمعه 1390/10/30 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
احسان علی خانی در رادیو جوان ،یکشنبه شبها از ساعت 12 تا 2 برنامه داره .من یک قسمتشو که گوش دادم خیلی خوب بود. برنامه ماه عسل شو من ،درست ندیده بودم. هر چند که شنیده بودم؛ برنامه ماه عسل امسالش بهتر از سالهای قبل بوده . اما در رادیو که به نظرم خوب اجرا می کرد و البته جای خوبتر بودن رو هم هنوز داره . اما در کل برنامش خوب بود. حالا که در مورد رادیو نوشتم ، بهتره چند تا از مجری های خوب دیگر را هم نام ببرم . البته این هایی که نام می برم نظر شخصیه من هست ،شما رو نمی دونم. در رادیو جوان: سعید پور محمودی حامد مشکینی حسن اسماعیلی فرزاد حسنی (که البته من زیاد از فرم برنامش خوشم نمیاد. تا اونجایی که من گوش دادم بیشتر حول و حوش ادبیات و شعر و سینما و البته یک قسمت مربوط به ماورا دراه که ترسناکه ) در رادیو تهران هم: سعید بارانی (فقط از صداش خوشم میاد ،نه اجرا) خانم فرزین (که به نظرم هم در اجرا خوب هستند و هم صدای خوبی دارند) قبلا هم رضا رشیدپور بودن ( که به نظرم هم صداشون عالیه و هم اجراشون .صداشون چه در تن های بالا و چه پایین و یا غمگین کلا بسیار دلنشین و جذابه ،هر چند که برنامه شون رابه اسم پشت پرده، اون موقع دوست نداشتم چون در مورد سینما بود) و در آخر ، علی سلیمانی (که هم بازیگر خوب و هم مجری خوبی هستند). رادیو ایران هم گاهی گوش می دم .اما متاسفانه اسم مجری ها رو نمی دونم. [ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
پارسال شام غریبان برای من شبیه یک معجزه بود .چون خدا به برادرم یک دختر هدیه کرد که برای من هم خیلی مهم بود. چون همیشه دختر بچه دوست داشتم. هر چند قبل از به دنیا آمدن پسر خواهرم از پسرها متنفر بودم .اما با به دنیا آمدن او دیگه ازهیچ پسر بچه ای بدم نمی یاد .با اینکه به طور واضح از بدو تولد هردوشان اختلافات دختر و پسر بودن در رفتارشان مشخص و واضح است. اما چیزی که من به دست اوردم این است که خصوصیاتی را خداوند به طور طبیعی در انسانها نهادینه کرده است بنابراین نمی تواند جای گله ای وجود داشته باشد که چرا پسرها فلان و یا دخترها فلان هستند. ضمن اینکه وجود فرزند چه پسر و چه دختر به تکاملات روحی آدم کمک می کند. [ شنبه 1390/10/24 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
آموزش دزدی تو روزروشن در حکومت اسلامی مسخرست .من نمی دونم این چه سیاست احمقانه ای که راه انداختن .به اجبار هیچ وقت کاری از پیش نمی رود. جز اینکه به دشمنی ها به بدبینی ها و...اضافه میشود.
تعداد مهاجرت از کشورروز به روز دارد اضافه تر می شود. هر کسی که موقعیتی ،ثروتی، مقامی دارد به راحتی از ایران می رود و پناهنده کشوردیگری می شود. به هزاران دلیل که مثلا دیگه تحمل فشارهای روحی- روانی، بی احترامی ها ، حصارها یا کمبود شادی و تفریح و امنیت شغلی و به هزاران دلیل های دیگر که الان در ذهنم نیست از ایران می روند.
امیدوارم روزی مجبور نشویم که ماهم مثل افغانستان بخوانیم، شهر خالی ،کوچه خالی ،خونه خالی، جام خالی.......
قدرت و حکومت حذف کند. توضیح بدهم در رابطه با این دعا. بعضی ها در نت به من می گویند .اخر این همه گفتن و آه کشیدن ؛ و نشنیدن و ندیدن آنان که باید ببینند و اهمیت بدهند چه فایده دارد .آخر تا کی می خواهید حرف بزنید و کاری نکنید. باید بگویم :به نظر شما چه کاری می شود کرد .مبازه ؟!.و باز هم لابد کشت و کشتار ؟!.چقدر در تاریخ حداقل دراین 50 ساله در ایران از این جنگها ی داخلی و خارجی را دیدیم و چقدر از این انسانها بی گناه کشته شده اند .باز هم جنگهای خارجی حسابشان جداست .چون دفاع از وطن بوده است . ولی در مورد مبارزه های داخلی ، اخر به چه رسیدم ؟.تازه رسیدیم به اینجا . می دانید برای اینکه به کشور های جهان اول برسیم ،چقدر باید تلاش کرد و هزینه و وقت صرف کرد؟! اگر من هم دعا کردم .با خوم گفتم که خدای حضرت محمد (ص)راه دیگری را بداند که ما ندانیم.مثلا کودتا. که کودتا هم من را یاد یک شعار زمان شاهی انداخت. ما می گیم خر نمی خوایم ،پالون خر عوض می شه . حتی با کودتا هم معلوم نیست چه کسی بر مسند قدرت بنشیند. [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
دیشب با برادرها و همسرانشان پانتومین گروهی بازی می کردیم، در مورد ضرب المثل ها،یکبار خانمها یک ضرب المثلی را اجرا می کردند و آقایون حدس می زدند و یکبار اقایان اجرا می کردند و خانمها حدس می زدند . اگر بعضی از جمله ها را درست ننوشتم ببخشید. من هم امروز چندتا از آنها را برایتان می نویسم البته خیلی هاشم یادم نیومد بنویسم. بهشت زیر پای مادران است گدا به گدا رحمت به خدا دیگ به دیگچه می گه روت سیاه درِ مسجدِ نه میشه کند انداختش دور، نه میشه سوزوندش به شتر مرغ میگن بپر، می گه من شترم؛می گن بار ببر، می گه من مرغم شیره از شدت گرسنگی نمی تونست از کوه بالا بره ، اون آدمهای بالای کوه می گن شیره نمی تونه از شدت سیری از کوه بیاد بالا. سیر از دل گشنه خبر نداره هر چی از این دست بدی ،از اون دست پس می گیری کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه حساب حساب، کاکا برادر جوجه رو آخر پاییز می شمرن چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم آفتابه لگن هفت دست ،شام و ناهار هیچ چی هر چقدر پول بدی ،همونقدر آش می خوری دوستی خاله خرسه سوسکه به بچش می گه قربون دست و پای بلوریت برم صدای دوهل از دور خوشه هر چی بکاری، همونو برداشت می کنی مرگ یه بار، شیون یه بار توی این قبری که براش گریه می کنی ، هیچ مرده ای نیست. کوری که عصا کشِ کوری دیگر شود بز آوردن قورباغه که سربالا بره ،ابو عطا می خونه زرگر قدر زر شناسد، گوهر گوهری کفگیر ته دیگ خوردن هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه در دوازه را میشه بست ،دهن مردم را نمیشه بست. به شل می گن چرا کج راه می ری می گه لباسم کجه(می گه اتاق کجه) عروس بلد نیست بقصه می گه زمین کجه کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره مرغه همسایه غازه آب گل آلود می کنه که ماهی بگیره ماهگیری یادش بده نه اینکه ماهی بهش بده آب که از سر گذشت چه یه وجب چه ده وجب آب نمی بینه وگرنه شناگر ماهریه آدم گدا این همه ادا آستین نو بخور پلو تنبل نره به سایه ،سایه گویه بیایه آشپز که دوتا شد ،غذا یا شور می شه یا بی نمک آنقدر بایست تا زیر پات علف سبز شه مار گزیده از ریسمونه سیاه و سفید می ترسه سری رو که درد نمی کنه دستمال نمی بندن مار از پونه بدش میاددر لونش سبز میشه آدم عاقل دوبار از یک سوراخ گزیده نمیشه از اصل افتاده از زین نیافتاده(از نسل نیافتاده یا از اصل نیافتاده) آن کسی که حسابش پاکه از محاسبه چه باکه از این ستون تا اون ستون فرجه با دست پس می زه با پا پس می کشه از دور دل می بره از جلو زهره از هول هلیم افتاد تو دیگ اسب پیش کشی و دندوناشو نمیشمرن اگه لالاییی بلدی چرا خوابت نمی بره باد آورده رو باد می بره با سیلی صورت خودشو سرخ نگه می داره یاو رو به ده راه نمی دادند سراغ کد خدا رو می رگفت موشه تو سوراخ نمی رفت جارو به دنبش می بست اسمون ریسمون می بافه برای کسی بمیر که برات تب کنه به روباه گفتند شاهدت کیه گفت دمم با زبون خوش مارو از سواخ می کشه بیرون دست ما کوتاه و خرما بر نخیل دزدی که به شاه دزد بزنه ،پادشاهِ دزدی که به دزدی دیگه بزنه شاه دزده عفاده ها طبق طبق، سگا بدورش وق و وق کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من هر سال دریغ از پارسال مثل کبک سرشو تو برفا فروکرده روباهِ هیچ تپه ای نیست که بهش نریده باشه آب می گرده چاله رو پیدا می کنه آب در هاون کوبیدن هرچه بگندد نمکش میزنند وای از آنکه نمک هم بگندد نه خود خورد، نه کس دهد ،گنده کند به سگ دهد همیشه یه چیزی تو آستینش داره آهسته برو آهسته بیا که گربه شاخت نرو فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین ببین چه ریزه شتر در خواب بیند پنبه دانه ،گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه 9دی [ پنجشنبه 1390/10/15 ] [ 01:25 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
یک سال دیگه هم گذشت امروز تقویم سال 91 را خریدم. نمی دونم چرا از اول زمستان به جای اینکه حواسم به زمستان باشه بیشتر به فکر بهارم. به فکر پرستوهایی که بر می گردند و روی آسمان چرخ می خورند . البته زمستان را هم من جای خودش دوست دارم .روزهای برفی، بعد از یک شب یا روز بارانی یا برفی ، شبهای پرستاره و آسمان صاف . تو هوای سرد یک قهوه خوب خوردن توی کافی شاپ و یاتو مغازه پیتزا فروشی ازپشت شیشه ریزش باران را دیدن و یا گاهی قدم زدن تو خیابان و ویترین رنگارنگ مغازه ها را دیدن و یا گاهی هم چیزی خریدن و خیلی چیزهای دیگه ...... در واقع امسال اصلا نفهمیدم درست چطوری گذشت انگار بهار پارسالم به بهارامسال یک جورایی داره وصل میشه. اما دو سه روزه که فکر امسال که چطور برام گذشته من و به خودش مشغول کرده بود. و خداروشکر حالا که بهش فکر می کنم ،ازش راضیم . بیشتر سال، سالم و تندرست بودم. غیر از همین دو هفته پیش که بد جوری مریض شدم از نوع سرما خوردگی ! غیر از اون ،کلی لباس جدید دوختم .عروسی آخرین برادرم ودر واقع آخرین فرزند خونه امسال بود. و مهمتر از آن من تونستم چند تا موفقیت کسب کنم . دوبار وبلاگم مورد تمجید قرار گرفت .دوبار در مسابقه مقاله نویسی برنده شدم البه فکر کنم یکیش از یک سال بیشتره ؛ ودر کنار آن شاعر شدم واقعا از نوشتن و شعر گفتن لذت می برم . چون به نظرم بهترین راهی که می شود با همه قشری ارتباط برقرار کرد همین نوشتن است .(البته فکر می کنم که خوشبختانه بی سواد در کشورمان نباشد). علاوه بر آنها با تمرینهایی که توی امسال کردم به نظرم می آید که کلی حرف زدنم هم بهتر شده است.چون به گمانم دیگران راحت حرفهایم را می فهمند و دچار سوء تفاهم نمیشوند و خوب متوجه منظورم می شوند و فکر میکنم دیگر کم پیش می آید که دیگران از حرفهایم ناراحت شوند . البته پستی بلندی های احساسی زیادی داشتم، عاشقی هم شادی و غمهای خودش را دارد. از پاییز تا پاییز هر سال بهتر و بهتر [ شنبه 1390/10/10 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
بلاخره داریم وارد سال 2012 افسانه ای می شویم (از 11 دی).همانی که ،کلی در موردش قصه های مختلفی در باره نابودی جهان در این سال شنیدیم. این حرفها درمحل کار برادرم هم مورد بحث بودشان بوده و چند روز پیش برایم تعریف کرد که نوشتنش خالی از لطف نیست . می گفت که دوستش به خدا می گفته (نقل به مضمون):"خدایا حالا که می خواهی دنیا را نابود کنی و همه آدما ار از بین ببری این دفعه که خواستی آدمای جدید درست کنی حداقل بهشون هم آب شش بده و هم شش تا اگر کل دنیا رو آب وکل دنیا رو خشکی گرفت بتونن زندگی کنن. بدنشونو طوری درست کن که اگر جاییشون آسیب دید یا به هر دلیلی از بین رفت بدنشون بتونه خودش خودش ترمیم و بازسازی کنه که دیگه مریضی وجود نداشته باشه که اگر همچین حادثه ای دوباره اتفاق افتاد دست ومثلا پاشونو از دست دادن دوباره بدنشون بسازدش. یک جایی تو بدنشون درست کن که مثل کوهان شتر چند روزی رو حداقل بتونن بدون آب و غذا طی کنن و نمیرن .(البته یک چیز نامحسوس بهتره که از زیبایی کم نکنه)" در مورد شرایط سرما و گرما هم چیزی نگفته یا بردارم یادش نبود که به من بگه... [ دوشنبه 1390/10/5 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
وقتی پیام خاک به باد رسید، (شاید پرنده ها، آن را به گوش باد رساندند.) آگاه شد که همدم دیرینه اش زمین در لحظه های باز پسین است. آسیمه سر،به چاره برون جست با شتاب پرواز کرد سوی مسیحای آفتاب جان دادن زمین را، نالید ،نا امید. آنگاه ،باد (گفتی طبیب بر سر بیمار می برد) دنبال آفتاب،به سوی زمین دوید! ## ## ازفریدون مشیری خوش بگذره بهتون با تنقلات و هنودنه و انار دون شده و فال حافظ [ چهارشنبه 1390/09/30 ] [ 11:43 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
در طول زندگیم همیشه بابام نصیحتهایی را به من می کرد که من شاید بعضی هاشونو گوش نمی دادم و یا بعضی هاشونو فکر می کردم که از عهده من خارجه .ولی هر وقتم که بعضی از این نصیحتا رو به دوستام می گفتم اونا انجامش می دادن و می گفتن راست می گه.الان که بزرگ شدم گاهی بهشون فکر می کنم می بینم چه حرفهای خوبی بودن. بعضی هاشونو که بیشتر در دوران مدرسه بهمون می گفت را براتون می نویسم . 1- کارتون و فیلم همیشه هستند و هر روزم بهترشون میاد اما عمر می ره و بر نمی گرده و به مرور هم توانایی کم میشه مثلا حافظه کم می شه و یادگیری سخت .پس بهتره تاالان که موقعش هست و می تونی درس بخونی. 2- یک شعر از سعدی :همت بلند آر که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند. 3- به مامانم می گفت :بچرو نباید مثل فرغون هل داد باید خودش کارشو انجام بده وقتی بابت کاری مدام هلش بدی ،اگر روزی نتونستی این کارو بکنی اون راه نمیره.(یعنی همون حس مسئولیت) 4- قوی باش ،ضعیف پاماله. 5- به مامانم می گفت : باد شوهر به دختر بخوره درس بخون نمیشه.(برای همین هم هیچ وقت در دوران مدرسه خاستگار راه نمی دادند). 6- درس بخونید تا برای خودتون کسی بشید تا زیر دست دیگران نباشید. 7- همیشه سلام کنید .سلام عاطفه رو زیاد می کنه و سردی وتو خانواده کم. (همین دو شب پیش بابام از بیرون خونه اومد و من تو اتاقم بودم و دستش رو به علامت سلام برد بالا و من ته دلم یک قندی آب شد وتازه به معنای این حرف پی بردم.) [ جمعه 1390/09/25 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
فصل زمستان از راه می رسه و می دونم خیلی از خانمها علاقه به بافتنی دارن و تو پاییز زمستان هم بافتنی بافتن کیف می ده برای همین هم چند مدل بافتنی را اینجا آموزش می دم. قلاب بافی
1- 6 تا زنجیره می زنیم و زنجیره آخر را با یک پایه کوتاه به زنجیره اول وصل
می کنیم.
2- در 6 زنجیره قبل 16 تا پایه بلند می زنیم و با یک پایه کوتاه ،پایه آخر را به اول
وصل می کنیم.
3- 3 زنجیره زده و به پایه دوم با یک پایه کوتاه وصل می کنمی و به همین ترتیب تا
آخر یک پایه بلند در میان را باه 3 زنجیره و یک پایه کوتاه به هم وصل می کنیم تا
در انتها 8 حلقه داشته باشیم
4- دو زنجیره زده و 2 پایه بلند در حلقه اول می زنیم 8 زنجیره بعد آن زده و دو پایه
بلند در حلقه اول می زنیم و بایک پایه کوتاه به پایه زیرین آن متصل می کنیم.و حلقه
دوم را 2 پایه بلند زده و 4 زنجیره بعد آن می زنیم و دو پایه بلند در حلقه دوم و با
یک پایه کوتاه به پایه زیرین آن متصل می کنیم.الی آخر تا یک درمیان یک پر8
زنجیره و یک 4پر زنجیره داشته باشیم. طریق اتصال گلها
در ردیف آخر گل دوم هنگام زدن زنجیره 8 تایی گلبرگ 3 تای آنرا زده و دانه 4
و 5 را به دو دانه زنجیره از یک گلبرگ 8 زنجیره ای پایه کوتاه می زنیم و ادامه
را بافته و تمام می کنیم و برای گلبرگ 4 زنجیره ای هم همینطور یک دانه
زنجیره می زنیم و دو زنجیره بعدی را به دو زنجیره از گلبرگ 4 زنجیره ای
پایه کوتاه می زنیم و به یک زنجیره دیگر و 2 پایه به حلقه خودش می زنیم.
برای بافت روسری ،شال، بلوز هر چند تا که لازم باشد گل را به همین ترتیب به
یکدیگر متصل می کنیم.
بافتنی با میل ساده بافی - همه دیگه یک رج از رو و یک رج از زیر را بلدند. کش باف- یک دانه از زیر و یک دانه از رو همه رج های بعدی هم به همین ترتیب دانه های زیر از زیر و دانه های رو از رو بافته می شوند. توری- رج اول دو دانه را یکی می کنیم و یک دانه سر می اندازیم (یک دور نخ را را میل می اندازیم)و رج دوم یک دانه جلوتر م ایم و دو دانه یکی و یک دانه سر می اندازیم تا به صورت توری لوزی شکل در بی آید. دانه اناری- رج اول یک دانه از زیر و یک دانه از رو و رج بعدی دانه زیر از رو بافته می شود و دانه رو از زیر و به این ترتیب الی آخر. امیدوارم تونسته باشم که درست توضیح داده باشم و متوجه شده باشید. [ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
اعوذ بالله من شیطان رجیم بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند بخشاینده مهربان سلام خدایم همان خدایی که هر شب به درگاهت دعا می کنم .همان خدایی پیغمبرم حضرت محمد و دیگر پیغمبران و امامان تو را ستوده اند .تنها آفریدگار جهان و جهانیان. هذچند که می دانم هیچ لزومی نیست برایت نامه اینترنتی بنویسم. اما دوست داشتم به جای نوشتن یک نامه اینترنتی دیگری که شاید بعدا احساسم را خراب می کرد و فقط به احساس حماقتم اضافه می کرد برای تو نامه بنویسم که از همه برایم بهتری. همیشه هستی .خیالم به بودنت جمع است .خیالم به خوب بودنت جمع است .خیالم به مهربانی به قادر بودنت خیالم به بخشنده بودن به بهترین شنونده بودن بهترین دوست بودن جمع است .حتی اگر ندانم که آیا دوستم داری یا نه و یا ندانم که آیا اجازه دارم تو را بهترین دوست خود بدانم یا نه .به همه آنچه که گفتم خیالم جمع است. اگر من برای تو بهترین بنده نبودم و بهترین دوست نبودم توهمیشه برایم بهترین بودی. شکر لله ازت متشکرم به خاطر همه خوبی هایی که برایم کردی . و همیشه همه موقع برایم از همه کس بهترین بودی. و بعد از تو برایم پدر و مادرم است . از تو می خواهم به خاطر همه بدیهایی که احتمالا انجام دادم تا به حال، مرا ببخشی. باقیه دعاهایم را بعدا بهت می گویم. khoda@yahoo.com :to subgect:نامه ای به خدا اگر چه نامه ام به این آدرس به جایی نرسید .اما حداقل نامه ام را خدای حضرت محمد(ص) شنید .خواند ودیدو فهمید. [ سه شنبه 1390/09/15 ] [ 02:30 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
این جمله را بارها و هرسال این موقع می شنویم. اما دوسالی بود که این سوال ذهن مرا مشغول کرده بود که این جمله را چرا باید امام حسین گفته باشد او که به خداوند ایمان کافی داشته است و قطعا از خدا تقاضا می کرد خداوند تمام لشکر دشمن را به یکباره برایش نابود می کرد .مثل سوره فیل (همان سوره ای که پرنده ها می آیند ودشمنان را سنگباران می کنند). یا اگرشهادت ایشان خواست خدا بوده بازهم این درخواست از بندگان خدا معنایی نداشته .ایاک نعبد و ایاک نستعین اما دیشب به یک نتیجه رسیدم.که این یک درخواست نبوده است.درواقع یک نوع آگاهی دادن و بیدار کردن و هشدار دادن به گروه دشمنان بوده است.در واقع به آنها گفته بیدار باشید ،هوشیار و اگاه باشید که با نوه رسول خدا چه می کنید؟ چون قبل از جنگ هم هنگام بحث ها و گفتگوهایی که در این ده روزه امام حسین با دشمنانشان داشتند .خیلی سعی کردند که آنها را از این جنگ منصرف کنند و آنها را بارها به سمت خدا ودین اسلام راهنمایی کردند که اگر بامن باشید بهشت جایگاهتان است و اگر با کافران و دشمنان باشید عذاب آخرت.این "هل من یاصر ینصرنی" به نظرم یعنی همین که در آخرین لحظه عمرشان هم همچنان مشغول آشنا کردن دشمنان به حق بودند شاید در واقع "آیا کسی است که با من باشد. اهل دین من باشد .هنوز بخواهد از کفر دست بردارد و با دین واقعی اسلام ،با خداباشد". به نظرم این یک درس سخت از ماجرای عاشورااست.که در گارگاه عملی آن، هر کسی نمره خوب نمی آورد.شاید همان آدمهای خاص نمره بیاورند. 13آذر [ سه شنبه 1390/09/15 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
بسم الله الرحمن الرحیم امشب دومین تگرگ تند پاییزی بارید کل آسما ن سفید شده بود صدای هیاهوی مردم ،من را پشت پنجره کشاند . هر کدامشان به طرفی می د ویدند. اما دسته عزاداری همچنان ادامه داشت و زنجیرزنان به راه خود ادامه می دادند. شهادت امام حسین و یارانش رابه همه شیعیان تسلیت می گویم. [ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
نمی دونم این فیلمو یادتونه یا نه یا اصلا دیدین یا نه. یک کم از این فیلم رو تعریف می کنم که اگر یادتون رفته یادتون بیاد. یک زنی به شوهرش خیانت می کنه با مرد دیگه ا ی دوست میهش بعد هم از شوهرش طلاق می گیره پسر و دخترش رها می کنه با مرد مورد علاقش ازدواج می کنه .شوهر ثابقشم بچه هاشو بر میداره به زادگاهش در روستایی بسیار سرد زندگی می کنه ولی خاله بچه ها دلش براشون می سوزه به دنبال آنها می ره و از آنهامراقبت می کنه.....
موضوع این فیلم جالب بود اما زیباتر از آن آهنگ و موسیقی این فیلم هست که هنوزم که هنوزه روزهای زمستانی برفی ایران در رادیو یا تلویزیون پر می شود از این موسیقی . موسیقی فوق العاده زیبایی است .اما نمی دونم بعد از گذشت این همه سال از پخش این فیلم یعنی هنوز آهنگ سازهای ایرانی نتوانسته اند موسیقی برفی زیبایی بسازند که بتواند جای موسیقی این فیلم را بگیرد در حالیکه می دانم آهنگ سازان خوب زیادی در ایران هستند . [ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 01:50 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
توزیبایی یک فیلم کره ای است .اگر چه که این هم مثل اکثر فیلمهای کره ای پر از ایرادات و اشکالات است .مثل ساکن ماندن در لحظه برای مدت طولانی و البته خیلی از ایرادات دیگه. ولی موضوع جالبی داره با حرفهای زیباتر . کلن فیلمهای کره ای از نظر من بازی خوبی ندارن حتی صحنه های عالی ونابی هم ندارن اما موضوعات آن و حرفهای بهتر از موضوعاتی در فیلمهایشان است که گاهی بدرد بخور هست .این فیلم هم از آن فیلمهاست. اگر خواستید بخرید موسسه های غیر مجاز اینترنتی دارند با زیر نویس فارسی . خلاصه داستانش هم به این ترتیب است که دختر راهبه ای به جای برادرش که در بیمارستانی در خارج از کشور بستری است می آید تا در یک گروه موسیقی اواز بخواند وتنها سررشته اش هم از موسیقی آوازهای کلیسایشان است. و به ترتیب ماجراهایی با هر کدام از خواننده های دیگر پیدا می کند و عاشق یکی از خواننده ها می شود و نمی تواند عنوان کند تازمانی که دیگر نمی تواند احساسش را پنهان کند و از روی حرکاتش دیگران متوجه می شوند وادامه....... [ شنبه 1390/09/5 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ]
|
| ||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | |||