از هر چیز از هر جا
هر موضوع حاوی مطالبی است که تعبیر از آن به تدبیر هرکس بستگی دارد 
قالب وبلاگ

 

اولین کسی که این جمله یا شعررا گفته عجب نابغه ای بوده ؛که هنوزم که هنوزه  انرا

تفسیر و در موردش صحبت می کنند.

توی برنامه ظهر در تلویزیون که اسم و کانالش رو نمی دونم، درباره معرفی خدا به

کودکان توضیح می داد و گفت:

یکی بود، یعنی: "توحید" و یعنی: قول هو الله احد، الله صَّمد.

 یکی نبود، یعنی: "لم یلد و لم یولد"

و غیر از خدا هیچ کس نبود، یعنی: "ولم یکن له کفوا احد"

 

 من همیشه با خودم اینطور برداشت می کردم که همه هستن اما کسی به کسی نیست جز خدا ...

و یکی از دوستان وبلاگ نویس برام نوشته،

 وقتی این یکی بود ،اون نبود؛

وقتی اون بود، این نبود

آخرش نفهمیدیدم کی به کی بود!

اما "هرکی هرکی" نبود، چون یکی بود، یکی نبود....


[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]
 

کار ما خوب کردن انسانها نیست کار ما خوب دیدن انسانهاست.

۲ـ الهی ! از تو سپاسگزاریم که به ما آموختی تا بدیگران چیزی گرانبهاتر از مال و ثروت ببخشیم و آن

سخاوت در کلام محبت آمیز است پس ما را آنقدر توانگر کن تا بتوانیم هنگام رسیدن به دیگران در

بخشیدن کلام محبت آمیز سخاوتمند باشیم.

۳ـ بزرگترین هدیه لبخند است چرا که می توان آنرا به همه کس تقدیم کرد.

۴ـ تو همانی که می اندیشی پس اندکی به خود لطف کن و بزرگ بیاندیش.

۵ ـ اگر کسی از ما به بدی یاد کرد ما از او به نیکی یاد کنیم.

۶ـ بزرگی در بیشتر دستور دادن به دیگران نیست بزرگی در بیشتر خدمت کردن به دیگران است.

۷ـ برای رسیدن به شهر موفقیت حتما باید از پل شکست گذشت.

۸ـ مانیامده ایم که بگوئیم ما خوب هستیم ما آمده ایم که بگوئیم دیگران خوب هستند.

۹ـ یک رهبر بزرگ بیشتر ازآنکه کاری کند تا دیگران به توانائیهای وی ایمان آورند بیشتر کاری

می کند تا دیگران به توانائیهای خویش ایمان آورند.

۱۰ـ اگر کسی ما را به شاگردی قبول کرد ما او را به استادی قبول خواهیم کرد.

۱۱ـ پنج ویتامین ضروری برای کودکان:۱)ویتامین محبت۲)ویتامین توجه۳)ویتامین تحسین۴)ویتامین

قدردانی۵)ویتامین احترام.

۱۲ـ همیشه همسرت را به یک شاخه گل.در کنارش نشستن و نیکوترین سخنان میهمان کن.

۱۳ـ مشکلات را مانند بدی ها رها کن و به راه حل ها بیاندیش.

۱۴ـ هر که را بینیم لبخندی زنیم.

۱۵ـ افکار بزرگ خیلی زود باعث بزرگی صاحبش می شود.

۱۶ـ گذشته را خواب کنید آینده را بیدار کنید و حال را پیدا کنید.

۱۷ـ اگر کسی ما را درک نکرد ما دیگران را درک کنیم.

۱۸ـ خود را دوست بداریم همانگونه که خداوند ما را دوست دارد.

۱۹ـ کار ما درست کردن انسانها نیست کار ما درست دیدن انسانهاست.

۲۰ـ الهی! به ماآنقدر بزرگی عنایت فرما تا بتوانیم حتی در زمانیکه کاملا حق با ماست و دیگران اشتباه

می کنند به آنان اجازه دهیم تا آبرویشان را حفظ کنند.

۲۱ـ شکست ضروری ترین وسیله برای پیروزیست.

۲۲ـ اگر کسی از ما به کوچکی یاد کرد ما از او به بزرگی یاد کنیم.

۲۳ـ بزرگی در پیدا کردن بدی ها در رقیب نیست بزرگی در پیدا کردن خوبی ها در رقیب است.

۲۴ـ بزرگی یک رهبر به تعداد کسانی نیست که به وی خدمت می کنند بلکه به تعداد کسانی است که وی

به آنها خدمت می کند.

۲۵ـ ریاست در دستور دادن به زیر دستان نیست ریاست در خدمت کردن به زیر دستان است.

۲۶ـ اگر کسی ما را به دوستی قبول کرد ما او را به خویشاوندی قبول خواهیم کرد.

۲۷ـ از قلعه وجودت بوسیله قویترین سربازت یعنی تفکر مثبت محافظت کن.

۲۸ـ انسان بدون هدف به مانند ماشین بدون فرمان می ماند.

۲۹ـ راز ثروت بیشتر در خدمت بیشتربه دیگران نهفته است.

۳۰ـ راز خوشبختی بیشتر در بیشتر خوشبخت کردن دیگران پنهان است.

۳۱ـ اگر کسی ما را غمگین کرد ما او را شاد کنیم.

۳۲ـ دنیای بیرونی انسان تجلی افکار درونی اوست.

۳۳ـ کار ما بهتر کردن انسانها نیست کار ما بهتر دیدن انسانهاست.

۳۴ـ الهی! ما را از نادانی تکبر دور کن تا بتوانیم به افکار.رفتار.احساسات و سخنان دیگران ارزش و

احترام بگذاریم.

۳۵ـ یاد بگیریم که یاد بگیریم.

۳۶ـ بزرگی یک رهبر به تعداد کسانی نیست که به وی احترام می گذارند بلکه به تعداد کسانی است که

وی به آنها احترام می گذارد.

۳۷ـ خود را آنقدر بزرگ کن تا خطای دیگران در مقابل تو کوچک شود.

۳۸ـ هدف به زندگی معنا می بخشد.

۳۹ـ شکست دروازه پیروزیست.

۴۰ـ اگر کسی در مازشتی دید ما در او زیبایی ببینیم.

۴۱_ خود را باور داریم همانگونه كه خداوند ما را باور دارد.

۴۲ـ ریاست در نشان دادن توانا ئی های خود به زیردستان نیست ریاست در نشان دادن توانا ئی های

زیر دستان به خود است.

۴۳ـ بزرگی در دیدن زشتی ها در دیگران نیست بزرگی در دیدن زیبایی ها در دیگران است.

۴۴ـ  محبت سرچشمه  همه برکات است.

۴۵ـ الهی! ما را آنقدر توانگر کن تا بتوانیم در هنگام رسیدن بدیگران در بخشیدن کلام محبت آمیز

سخاوتمند باشیم.

۴۶ـ تفکر مثبت همچون بالنیست که مسافرش را به اوج می برد.

۴۷ـ زنگ موفقیت را با تفکر مثبت به صدا در آور.

۴۸ـ هرگز با رد کمک به دیگران بازوان  محبت خویش را ضعیف مکن.

۴۹ـ الهی! به ما دانایی درک دیگران عنایت فرما تا بتوانیم آنان را بی هیچ قید و شرطی دوست بداریم و

همانگونه که تو آفریدی به قلب خود راه دهیم.

۵۰ـ افکار بزرگ چون نهالیست که صاحبش را روز بروز بزرگ و بزرگتر می کند.

 ۵۱) شکست سکوی پیروزیست.

۵۲)اگر کسی ما را نفرین کرد ما او را دعا کنیم.

۵۳)تفکر مثبت پله موفقیت است.

۵۴)صمیمیت شاهراه موفقیت است.

۵۵) الهی! به ما آنقدر قدرت عنایت فرما تا بتوانیم دیگران را هنگامی که مرتکب خطا می شوند ببخشیم.

۵۶)پیروزی فرزند شکست است.

۵۷)ما نیامده ایم که بگوئیم ما بزرگ هستیم ما آمده ایم که بگوئیم دیگران بزرگ هستند.

۵۸) پس انداز راهی روشن بسوی توانگریست.

۵۹)الهی! به ما آنقدر توانایی عنایت فرما تا بتوانیم مچ دیگران را هنگام کار خوب بگیریم.

۶۰)بزرگی در آشکار کردن خطای دیگران نیست بزرگی درپوشاندن خطای دیگران است.

۶۱) گفتن همیشگی دوست دارم به همسرخود به مانندنور خورشید است که سردی روابط را به گرمی

سوق می دهد.

۶۲) یک رهبربزرگ بیشتر از آنکه در جلوی ملتش   حرکت کند در کنار آنان حرکت می کند.

۶۳) ورزش بهترین داروی سلامتیست.

۶۴) رمز دوست داشتن دیگران درک آنان است.

۶۵) افراد موفق چون کوه استوار و چون فنر انعطاف پذیرند.

۶۶)شکرانه توانگری گرفتن دستان نیازمندان است.

۶۷) هرگز محبت خود بدیگران را در معرض فروش مگذارید!چراکه هیچ كسی آنقدر ثروتمند نیست که

بتواند آنرا بخرد پس آنرا به رایگان بدیگران ببخشائید.

۶۸) ریاست در دستور دادن به زیر دستان نیست ریاست در خدمت کردن به زیر دستان است.

۶۹) بزرگترین مسئولیتی که خداوند بر دوش انسانها گذاشته همانا پذیرفتن مسئولیت کارهای خویشتن

است.

۷۰) سریعترین راه برای تغییر دنیا تغییر خویشتن است.

۷۱) الهی! به ما آنقدر شجاعت عنایت فرما تا بتوانیم هنگامی که نسبت بدیگران مرتکب خطا می شویم

از آنان پوزش بطلبیم.

۷۲) دنیای ما آئینه افکار ماست.

۷۳)هدف چراغ زندگیست.

۷۴)شکرانه توانگری گرفتن دستان نیازمندان است.

 ۷۵) بزرگی در دیدن زشتی ها در رقیب نیست بزرگی در دیدن زیبایی ها در رقیب است.

۷۶) پشتکار کلید هر موفقیتیست.

۷۷) تفکر مثبت همچون هواپیمایست که سریعا شما را به موفقیت می رساند. 

۷۸) هرگز با نگرش منفی نسبت به دیگران خود را محروم از توانایی های آنان نکنید.

۷۹)همانا!محتاج ترین انسانها به محبت كسانی هستند كه محبت خویش را از دیگران دریغ می دارند.

۸۰)قدردانی از دیگران به مانند درختیست که به صاحبش میوه های بسیار می بخشد.

۸۱)همیشه بیشترین موفقیت ها نصیب کسانی می شود که بیشترین شکست ها را تجربه کرده اند.

۸۲) ریاست به نشان دادن توانائی خود به زیر دستان نیست ریاست به نشان دادن توانائی زیر دستان به

خود است.

۸۳ ) در انتظار چه نشسته اید؟موفقیت یا شکست؟فقر یا ثروت؟ شادی یاغم؟دنیا در کمال سخاوت آنها

را به شما خواهد بخشید.

۸۴) ما نیامده ایم که بگوئیم ما کسی هستیم ما آمده ایم که بگوئیم دیگران کسی هستند.

۸۵)ریاست به گرفتن مچ زیر دستان هنگام کار اشتباه نیست ریاست به گرفتن مچ زیر دستان هنگام کار

درست است.

 ۸۶) یک رهبر بزرگ بیشتر ار آنکه کاری کند تا دیگران نسبت به وی خوب  فکر کنندبیشتر کاری می

کند تا دیگران نسبت به خود خوب فکر  کنند.

۸۷) اگر کسی برای ما شمعی آورد ما برای او چراغی خواهیم برد.

۸۸) راز شادی بیشتر در بیشتر شاد کردن دیگران پنهان است.

۸۹) شکرانه جوانی احترام به سالمندان است.

۹۰) تشنگی جسم با آب و تشنگی روح با محبت سیراب می گردد.

۹۱) راستی به اعتبار و اعتبار به ثروت شما می افزاید.

 ۹۲) اگر باور داشته باشید که می توانید,حتما می توانید.آیا باور دارید؟

۹۳)یک رهبر بزرگ بیشتر از آنکه خود را باور کندملتش را باور می کند.

۹۴)هدف قطب نمای زندگیست.

 ۹۵) بزرگی به صدای بلند نیست بزرگی به افکار بلند است.

۹۶)الهی ! از تو سپاسگزاریم كه به ما آموختی بیش از آنكه دیگران به پول ما نیازمند باشند ما به

بخشیدن به آنان نیازمندتریم.

۹۷)نهایت بزرگی در كوچك دیدن خطای دیگران است.

۹۸) تجربه گنج پایان ناپدیر هر پیروزیست.

۹۹) تفکرمثبت همچون آهنربایست که فرصت ها را بخود جذب می کند.

۱۰۰)نهایت دانایی دانا دیدن دیگران است.

http://masoudsafaei.blogfa.com/


[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 05:27 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

 

اعراب به ما آموختند به "خوراک" بگوییم "غذا"، که خود به پیشاب شتر می گویند.

برای شمارش خودمان به جای" تن" ،از" نفر"که برای حیوانات استفاده می کنند به کار

ببریم.

اعراب به ما آموختندبه جای "واق واق سگ" بگوییم "پارس" که نام اولیه سرزمین مان

است.

اعراب به ما آموختند بگوییم "شاهنامه آخرش خوشست" چون آخرشاهنامه ایرانیان از

اعراب شکست می خورند.

 

آیا وقت آن نرسیده با انقلاب فرهنگی خود را، از این همه حقارت ها رها کنیم.

 

پانوشت:من از صحت و سُقم این اطلاعات خبر ندارم .

اما از زمان جنگ اعراب با ایران و کلا با حضور هربیگانه ای به کشور درهر زمان،

بعضی "کلمات "و حتی بعضی از "آداب و فرهنگ" آنها وارد فرهنگ کشور ما شده

است و ما ممکن است روزانه به کار ببریم بدون اینکه بدانیم!

 

مانند "شوفر" (راننده) یا همان "مرسی"(سپاسگذارم) و" متشکر"

که برایمان عادی است"آلمانی" و "فرانسوی" و "عربی" هستند.


[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

 

مادر.....

                

                                  تک درُدانه عالم هستی من....

 

                                                         

                                                                      همین بس!.........

                                  


[ شنبه 1391/02/23 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

یادش بخیراسطوره آرش کمانگیر، که در آن روز سرنوشت ساز برای کوتاه کردن دست

پلید بیگانگان تا پای جان، مرز ایران و توران را با خط تیرش نوشت.

 

و آفرین و مرحبا به آن که گذر دوران را به خط شعرو زیبایی  برورقی شاهنامه کرده

است!

 آرش کمانگیر و همه اسطوره هایی که در تمام دوران تاریخ ایران در شاهنامه از انها یاد

شده تا خود تاریخ ایران زمین که در کتب مختلف به دست تاریخ نگاران جهانی و ایرانی

نگاشته شده است وتا  به امروز شنیده ایم و خوانده ایم و دیده ایم که چگونه در همه حال

مردم ایران  شجاعانه و دلاورانه،  

برای دور کردن پلیدی ها و ناپاکی ها از ایران، ایستاده و مبارزه کردند.

 

هنوزلحظه های حیرت انگیزِ روزهایِ سالِ 1357 در خاطر پدران و مادران این

سرزمین تازه است .

که چگونه جوانی و زندگی یشان را به پای مبارزات ریختند تا تاریخی دیگر از نو بسازند.

و هنوزاین سرزمین، خسته گی از تنش در نیامده بود ورنگ قرمز خونها از خاکش پاک

نشده بود و مردمانش آبی ارامش را تنفس نکرده بودند که باز چشم ناپاکی بر تن این

زمین طمع کرده بود.

ودراین جنگ نیز مردم وارد و ناوارد ،آزموده و نا آزموده به جبه ها رفتند و این بار

فقط  با دستانی پر از مهر و عشق از مرزها دفاع کردند و با خونهایشان یکبار دیگر مرز

ایران را پرنگ کردند.

 

بعد از جنگ ویرانی ها آباد شد.خانه هاو شهرها از اولش هم بهتر ساخته شد.

صنایع و تجارت به راه افتاد،

اما اسیران و مجروحان جنگی هنوز از زخمهای بر تنشان عذاب می کشند وموج این

جنگ هنوز ذهن بعضی هاشان را می آزارد.  

که باردگر شاهد نگاه مزاحم و دست چپاول گری دیگری هستیم.

 

امیدورام هر چه زودتر تشکل های مردمی ایجاد شوند و به یکدیگر بپیوندند تا بتوانیم

جلوی پایمال شدن  مرز کشورمان را که با خون شهدایمان خط کشی شده است را بگیریم.

 

 وهر کسی و یا گروهی با هر چه که در توان دارد: اعم از روزنامه ها، سایتها،حتی گرد

همایی وبلاگها ویا برگزاری مراسم و برنامه های خاص مانند نقاشی، هوا کردن

بادباک،موسیقی ویاهرچه که به فکرشان می رسد...

 

به خصوص با حضوردر حواشی خلیج فارس بتوانیم یکبار دیگر با اقتدار خودمان را

ثابت و به همه دنیا نشان دهیم.

 

امیدوارم دولت هم تدابیر بهتر و جدی تری بی اندیشد که هرچه زودترومحکمتر اقدام

شود جلوی ضرربیشترگرفته می شود.

 

پانوشت:

 

***((شما دوست عزیزی که مطلبم را خواندی .لطفا خودت نیز دروبلاگ یا سایتت ،مطلبی

در جهت "حمایت از خلیج فارس کشورمان "بنویس تا مشتی باشد بر دهان یاوه گویان.))

متشکر


[ شنبه 1391/02/16 ] [ 11:41 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

این روز همه دانش آموزان بخصوص آنانکه در دبستان و یا راهنمایی هستند و تک و

توکی هم در دبیرستانها برای معلمانشان و یا حداقل برای آن معلمی که دوستش دارند گلی

یا کادویی می خرند .

البته نمی شود این موضوع مهم را انکار کرد که چقدر رفتار و گفتار یک معلم در در

دوران کودکی و یانوجوانی می تواند تاثیر گذار و یا حتی سرنوشت ساز باشد . در این

دوران یک راهنمایی کوچک ،حتی یک تلنگر، یک حرف ویا یک کلمه می تواند مسیر

یک نوجوان را برای ادامه زندگی اش تغییر دهد و برای همیشه در خاطر و ذهن او، یاد

معلمش گرامی بماند.

ولی وقتی بزرگ می شوی می فهمی که از همه مهم ومهمتر این است که  معلمان اصلی

واولی زندگیت ،همان پدر و مادرت هستند که دانسته یا نادانسته از آنها مهارتهای اصلی

زندگی را درهمان دوران کودکی و نوجوانی و یا گاهی در جوانی فرا گرفته ای و در

بعضی از امور حتی از آنها الگو برداری کردی وشاید خودت هم متوجه آن نشده باشی که

چقدر بعضی از رفتارت در زندگی ،شبیه پدرت و یا اگر دختر هستی چند درصد ، شبیه

مادرت رفتار می کنی.

 همان مهارت های زندگی که کمتر کسی به انسان آموزش می دهد.مهارتهایی شبیه اداب

غذا خوردن و آداب حرف زدن که چه موقع و با چه کسانی چگونه حرف بزنی و چطور

رفتار کنی و یا حتی با چه کسانی در زندگیت ارتباط برقرار کنی ویا دوست شوی و

غیره.

 وقتی بزرگتر می شوی ، حتی بزرگتر از حد دانشگاه، دیگر همه برایت به نوعی

معلمند .همکارت رفیق و دوستت ،همسایه  و یا همکلاسی در کلاسهای متفرقه هنری و

فرهنگی ویا نویسندگان کتابها و مجلات،کلا همه کس حتی رهگذرهای توی کوچه هم

میتوانند برایت به نوعی معلم باشند .

هرچند که از همان دوران کودکی ،بچه ها از همه دوستان واطرافیان شان به علاوه معلم

و پدر و مادر چیزی یاد می گیرندولی در دوران بزرگسالی این موضوع خیلی بیشتر

است.

واگر بخواهی و اگر حواست جمع باشد و خوب ببینی و خوب بشنوی ،می شود از همه

چیزی یاد گرفت. حتی اگر خیلی کوچک باشد.

و البته اینجور مواقع خوب وبد را احتمالا درهم می بینی ودر هم یاد می گیری و این

دیگر با تو است که کدامش را بپذیری و یا خوشت بیاید و دوست داشته باشی ؛و اینجاست

که ممکن است پذیرفتن هر کدام از انها به دوست داشتن و یا نداشتن تو ارتباط داشته باشد

؛و دوست داشتن و نداشتن تو به انچه که دردوران کودکی و نوجوانی به عنوان الگو در

ذهنت جای گرفته است.

و در این موقع است که تواگر بخواهی ممکن است بتوانی آنچه که در گذشته یاد گرفته ای

و همان الگوهای ذهنیت را تغییر بدهی .

و اینجاست که می توانی خودت را به هر سمت که بخواهی پرورش دهی و رشد کنی .به

سمت کمالات ویا برعکس .

بنابراین من از اینجا این روز معلم یعنی روز تعلیم و تربیت را به همه کسانی که سهمی

در زندگی من داشته اند ولو کوچک ،تبریک می گم و ازهمه آنهایی که به من مطلب

مفیدی را آموخته اندچه بدانند و یا ندانند، تشکر می کنم.

از پدر و مادرم و معلمها درهمه دوران تحصیلم واز همه دوستان و آشنایان ورهگذران و

نظر دهندگان وبلاگم و همینطور از مجله راه موفقیت و مجله موفقیت تشکر می کنم.

 


[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

یکی از تدابیر با ارزشی که برای امسال در نظر گرفته شده

همین گرامیداشت خلیج فارس و حضور نامش در تقویم به منظور پاسداری از آن است .

که البته بهتربود در خصوص این روز برنامه ای خاص هم در نظر گرفته می شد

چه در صدا وسیما و چه در حاشیه خلیج فارس .....

مانندبر پا کردن بادبادکهای رنگین مردمی در هوای سواحل خلیج فارس

با سلیقه شخصی هر کس مثلا به شکل و رنگ پرچم مان

 یا شعار یا نقاشی های کودکان در موضوع خلیج فارس و بادبادک کردنشان

وفرستادن شان به هوا و غیره

و یا برنامه های متفاوت دیگر...

 

و من به نوبه خودم از همین جا این روز گرامی را به همه ایرانیان

و هم وطنانم تبریک می گویم.


[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

بهار است وفصل هزار رنگ و من در کوچه پس کوچه های بهار قدم می زنم .صدای

شادی و هیجان مردم که با طراوت و ترنم بهار عجین شده است از هر طرف شنیده می

شود .گاهی صدای قهقه تجمع جوانها جلوی مغازه ای که گه گاهی هم با نگاهشان ردپای

دختری را شاید تعقیب می کنند ویا شایدحتی شماره ای و سلامی و آشنایی...

و گاهی هم صدای بازی و شیطنت و خنده کودکان در پیاده روها به گوش می رسد که

همه از لطف بهار و جوانه زدن جا ن زمین به درون ما رسیده است.

اما آن طرف تر در گوش و کناری از خیابان ها دستفروشانی ایستاده اند با یک جعبه

کارتونی در جلویشان که پر از جوجه های رنگی به هم تابیده ای است که سعی می کنند

خود را درزیر پر و بال یکدیگر قایم کنندتا شاید بتوانند جای کمبودِ پرهای گرم و نرم

مادرشان را در زیر بالهای نداشته یکدیگر پیدا کنند.

 یا شایدهم  از نگاه عابرانی که مدتی می ایستند و آنها راتماشا می کنند و کمی هم بَه بَه و

چَه چَه می کنند که" وای چه خوشکلند ،نگاشون کن ،چقدر کوچولو اند"، خجالت می

کشند.

 شاید هم می ترسند از دستان کودکی که ممکن است تا چندی دیگر یکی از آنها را با خود

ببرد و به جای اسباب بازی مدرن روز،هم بازی خودش کند.

چندی نمی گذرد که کسی پیدا می شود و پولی می دهد و یکی از آنها را برای دختر بچه

ای که همراهش است می خرد اما نمی پرسد که این جوجه های تازه  از راه رسیده

واکسن زده اند یا خیر ؟مرد جوجه را درون پلاستیکی می گذارد و به دست کودک می

دهد و می گوید :"درش را شل بگیر که بهش هوا برسه "و کودک هم با خوشحالی جوجه

رامی گیرد و میروند.

 

احتمالا بزودی این جوجه هم به سرنوشت دیگر هم نوعانش گرفتار می شودالبته اگر بدتر

از آنها نشود!

اگرآن دختر بچه، کودکی بی آزار و با محبت باشد؛ مدتی دست نوازش بر سر جوجه اش

می کشد و به آن آب و دانه می دهد  و بعد هم به دلیل ناواردی و نابلدی درکمال ناباوری

در کنارش  خواهد مرد.


[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

موقع بهار یک هو بهار میشود.

بعد از یک زمستان سرد و یخ زده ی برفی و بارانی ،یک هو درختان شکوفه می زنند ،هوا بوی عطر

می گیرد و بارانها گرم می شوند و همه چیز رو به شادابی و نشاط می رود .

 

اما به مرورشکوفه ها می ریزند برگها رشد می کنند از سبز کم رنگ به پر رنگ می روند شاخه ها پر

بار تر می شوند میوه ها می رسند وکم کم هوا گرمتر می شود روزها بلندتر و...

 وآنگاه تابستان شده است.

 

بعد از تابستان به مرور برگها رنگ می بازند به پاییز و مابین سبزیشان زرد می شود .هوا به تدریج

روبه خنکا میرود برگها ی زرد کم کم قهوه ای می شوند و می ریزند و بازبه مرور روز کوتاه و هوا

سرد می شود. دانه دانه برگها جان می بازند و روانه می شوند به زمین و درختان لخت و اوردر

زمستان سرد و یخ زده  به خواب می روند.

 

اما در اوایل فروردین، حالا چند روز زودتر یا دیرتر

 

یک هو بهار می شود . برفها آب ،هوا معتدل،.زمین دل گرمِ عشق،  درختان شکوفه می زنند و جهان

آراسته می شود به زیور گلها و گیاهان وعطر آگین می شود فضای هر کوچه وخیابان وقناری ها اواز

عشق سر می دهند،کبوتران از هم دل ربایی می کنند و درختان شکوفه می ریزند بر سر همه عاشقان

جهان .

و باز به تدریج ماهها و فصلها می گذرند تا دوباره یک هو بهارشود.

بین زمستان و بهار بسیار فاصله است.

اما فاصله ما بین آنها ازبعد فرسنگ نیست و حتی بعد زمان هم ندارد .

فاصله مابین آنها از تفاوت بسیارآنهاست.

واز بهار تا زمستان یک سیر تکامل تدریجی...................

 

لحظه های بهاریتان خوش باد.....................


[ سه شنبه 1391/02/5 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

"مسیر انحرافی" سریالی شبیه خیلی از سریالهای طنزبی محتوای دیگر با یک سری

دیالوگهای بی معنا که نشان می دهد همه ساکنین آن جزیره یا به نوعی

 همه مسافران هوا پیما  توهم دارند یا دیوانه و یا احمق هستند.

در واقع شاید خواسته، نشان بدهد که این یک نمونه کوچک از یک جامعه بزرگ است،یعنی

مشت نمونه خروار است .

و تقریبا نمونه های شغلی مختلفی را هم در آن گنجانده اند.

البته امیدوارم که آخر و عاقبت ان ختم به خیرشود.

 

در حالیکه از ساعت حدود 30/8 دقیقه شب ،شبکه چهار برنامه ای دارد شبیه تئاتر به صورت

سریالی که هر قسمت آن موضوعِ متفاوتی  دارد به اسم "یکی بود ،یکی نبود "و برنامه

بسیار آموزنده ای است .

که هم حالت طنز امیز خود را دارد و هم برنامه فرهنگی و ارزشمندی است.

 

 به جناب آقای "رضا پاپی" به خاطر حضورش در تلویزیون و همینطور به خاطر بازی 

خوبش دراین سریال تبریک می گم

 

 


[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

گاهی  که عادت داریم به چیزی ،روشی ،حالتی ،سنتی،اعتقادی....

و این عادتهای چه خوب باشند و چه بد مانند زنجیر که نه شاید بهتر است بگویم کِش

،مارا در بردارند و اگر بخواهیم گاهی از این عادت ها فرارکنیم مثل همان کش ما را به

سمت اول خود می کشاند .

مگر آن کش را قیچی کنیم و رها شویم با اقتدار و استحکام و تلاش و پشتکار وپی گیریِ

مدام و...

که بسیار هم سخت است چون شاید منجر به بریدن از چیزهای دیگری در زندگی

بشود.مثلا اقوام

یا  بریدن از دوستانی که باعث معتاد شدن شخصی شده اند. البته شاید سخت باشد اما با

ارزش است.

امیدوارم در هر حال دچار عادتی نشویم که بد و مضرباشد .

و غیر از عادتهای خوب ،دچارعادتهایی هم نشویم که  ما را به سمت روزمره گی بکشاند

و یا مانعی برای بهتر شدن هر لحظه و هر روز ما بشود. 


[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

دیده بودم، شنیده بودم که وقتی آدمها بزرگ می شوند تغییر دادنشون مشکل می شود .دقیقا

نمی دانم برای هر کسی از چه موقعی شروع می شود. ولی مثلا یک فرد 15 ساله را

راحتر می شود تغییر داد تا20 ساله .مثلا کسی از پدر  و مادر بزرگها توقع تغییر پیدا کردن ندارد .

حتی آنها به راحتری نمی توانند خودشان را با تکنولوژی به روز کنند،

وهمینطوراکثر وقتها در اعتقادات وافکار خود می مانند .

 

برای همین خیلی از پدر و مادرها هم گاهی با نوجوانانشان که در سن تغییر پیدا کردن

هستند دچار مشکل می شوند . افکار واعتقادات و حتی بعضی رفتارها گاهی باعث بحث 

یا حتی  فاصله مابین آنها می شود.

 

یکی از علتهاش  به خاطر این است که وقتی شخص  در طول مسیر عمرش یک سری

اعتقادات را باور کرده و آنهاراخوب و درست می دونه دیگر نمی خواد رهاشون

کنه .حالا این اعتقادات درست یا غلط باشه  واینکه از کجا و چطوری به دست آمده اند

زیاد مهم نیست.

 

گاهی هم یک سری رفتارها و یا اعمال عادت می شوند اما عادتهایی که به مرور زمان

عادت بودن خودشان را از دست داده اند و به شکل جزئی از زندگی در آمده اند یا حتی به

صورت علاقه مندی  شده اند.مثل نوع خاصی از موسیقی

 

من گاهی ازخودم می پرسم مثلاچرااشخاص در هر سنی به یک نوع موسیقی علاقه

مندند .مثلا پدرو مادرها  به موسیقی های دوره خودشان و نوجوان به موسیقی زمان

خودشان علاقه مندند و گاهی هیچ کدام سنها ،موسیقی دوره دیگر را دوست نداردو این

تفاوت سلیقه و دوست داشتن ممکن است مثلا همان عادتی باشد که در اثر تکرر گوش

دادن به یک نوع حالت موسیقی در طی سالیانی ایجاد شده باشد ؟!

 

گاهی شخص عادتهای رفتاری و اعمالی و یا حتی اعتقادی در زندگیش دارد که  این

عادتها را برای داشتن یک احساس خوب ،آرامش ،امنیت،  شادی ،سعادت برای خودش

ایجاد کرده که دراین چهار چوبها احساس رضایت می کند و دوست ندارد تغیرشان

بدهد .حتی اگر برای دیگران این عادتها خوشایند نباشد.

 

گاهی هم شخص خودش می داند این عادت است اما دلیلی برای تغییر دادنشون ندارد چون

مثلا ضرری برای کسی ندارد  بنابراین به همان روش ادامه می دهد.

 

بضی ها هم که می دانند که کاری عادت است و از نوع یک عادت بد، اما باز هم تغیرش

نمی دهند و می گویند دلیلی و انگیزه ای برای تغیرش ندارند.مثل انواع اعتیادها...

 

بعضی از عادتها هم ناشی از همان سن دار شدن است که باعث تحیلی رفتن بعضی از

قواهای جسمانی می شود مثل انجام بعضی از کارها یا ندادن بعضی از کارهای روزانه.

مثل پارک رفتن ،ناهاریا صبحانه خوردن یا نخوردن در سر یک ساعتی یا حتی تماشای

فیلم و تلویزیون و امثال ان.


[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

 شبکه "شما" این فیلم رابه نمایش گذاشته بود.و به نظر میامد همه بازیگران از همان شهر بودند

و این جذابش کرده بودبه اضافه لهجه ،نماهای های تاریخی که از شهرهای مختلف این استان

  نشان داده شده بودآداب ورسوم فرهنگ ها .

موضوع از این قرار بود که مردی ساکن روستا ،خانه اش را محل اقامت توریست ها کرده بود .یک بچه

آلمانی که موقتا به همراه خانواده اش ساکن آن خانه شده بود موتور فرزند صاحبخانه را سوار می شود و

می افتاد  و دستش می شکند.پسر بچه از اینکه آن پسر آلمانی موتورش را خراب کرده است به شدت

ناراحت است و یک روز که مادرش او را برای خرید به شهر می فرستد در راه سوار وانتی می شود  که

خر می خرد تا برای خوراک شیرها به کیش  ببرد مرد وانتی برای پسر تعریف می کند که خرها هم می

خوابند و هر موجودی که بخوابد یعنی روح دارد و وقتی می خوابد روحش به آسمان میر ود و آنجا هر کسی

برای خودش دفتری دارد و شبهای میرود در دفتر خودش هر کاری را کرده باشد چه خوب و چه بد می

نویسد و اگر کار بد کرده باشد روزی مجازات می شود . پسر بچه می گوید می شود با  توبه کارهای بد را

از ان دفتر پاک کرد . و مرد در جواب می گوید آری می شود و دستمال سفید کثیفی را که احتمالا ماشینش

را پاک کرده بود را نشان می دهد و می گوید :اما هیچ وقت این دستمال دیگر مثل روز اولش سفید نمی

شود .وقتی پسربچه به خانه می رسد می بیند آن پسر المانی با خانواده اش رفته اند و پول یک موتور نو را

پیش پدرش گذاشته بودند .پدر او را نصیحت می کند و می گوید همیشه با انسانها مهربان باشد و هرچه

میخواهند به آنها بدهد ،آنها فهم و شعور دارند وروزی برایش جبران می کنند.پسر که به شدت تحت تاثیر

حرفهای راننده وانت قرار گرفته بود می رود  دستنال سفیدی را دو نیم می کند و نیمی از انرا با گریس

روغنی میکند و با تاید می شوید اما مثل روز اولش سفید نمی شود .همان شب که دوستش ماشین شخصی را

به دیوار زده واز خانه اش فرار کرده بود متقاعد می کند برود پیش پدرش و حتی کتک بخورد اما موقع

خواب سفید بماند.و خودش هم تصمیم می گیرد با دوستش برود تا پسر المانی را بیابد و پولش را باز

گرداند.............

ادامه ماجرا هم بسیار زیبا و جذاب است .

خلاصه پسر بچه به مدت دوروز با تمام سختی نمی خوابد. حتی روی زخم دستش که در اثر زمین خوردن

به وجود آمده ،نمک می ریزد تا از شدت دردش نخوابد .در اتوبوس در طول مسیرمی ایستد تا خوابش

نبرد .دوستش هم در تمام مدت به او کمک می کند با وجودیکه باورهای اورا قبول ندارد ومدام می گوید که

انشالله تو خوابت ببرد و فردا برویم موتور بخریم سوار شویم ،اما حتی یک لحظه هم از کمک کردن به او

دریغ نمی کند. در جایی که پولشان را گم کرده بودند در رستوران به جای پول غذا کار می کنند .با یک

ماشین سنگین به پایگاه اتوبوسها می روند و در انجا اتوبوسها را می شوید تا پول مسافرت را برای کمک به

دوستش فراهم کند تا برود ان پسر بچه آلمانی را بیابد.وقتی از شدت خواب پسر بچه دیگر نمی تواند روی پا

بایستد گاری را از مغازه ای می گیرد او را سواربر گاری می برد. وقتی زندانی می شوند از انها می خواهد

تا او را نگه دارند و او را رها کنند تا بتواند آن پسر آلمانی را بیابد .

و در آخرین لحظه پسر بچه که دوستش رفته بود تا کمی تنقلات برایش بیاورد روی صندلی فرودگاه خوابش

می برد وقتی دوستش از راه می رسد اوار خواب می بیند تما م تنقلات از دستش می ریزد و خودش آن پسر

بچه آلمانی را می بیند و ان جمله آلمانی را که معنایش معذرت خواهی بود و در تمام راه ،حفظش می کردند

را خودش می گوید و کیف پول و یک سری خرت و پرت را به پسر آلمانی می دهد ....

 


[ شنبه 1391/01/19 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

چشمهایمان گاهی عادت می کنند به پلاستیکهای فرورفته در زمین که فقط تکه ای از آنها هنوز نمایان

است .گاهی عادت می کنیم که آشغالها را در گوشه کنار رودها و جاده ها ببینیم .

عادت می کنیم به آشغالهای نیمه سوخته در جنگلها، به زبالها در در جاده های شمال و ساحل و جنگل و

دریا ،به دودهای برپاشده در گوشه و کنار از سوزاندن زباله ها در روستاهای شمالی کشور!!!!

گاهی عادت می کنیم به تمیز کردن، گاهی هم اصلاعادت نداریم به .....!!

ولی مهم تر از همه اینها این است که هنوز از روستاهای شمال کشور ماشین های جمع اوری زباله عبور

نمی کند و با وجود افزایش جمعیت به این مناطق ،هنوز هم امکاناتی برای دفع زباله وجود ندارد و برای

یافتن یک سطل زباله ،باید از داخل روستا به ابتدای جاده برسیم و اندوخته زباله ناشی از چنیدن روز را در

تنها سطل زباله ابتدای جاده ورودی یک روستا بیندازیم.

خود ساکنین این روستاها هم زباله هایشان را در جنگلها و یا در گوشه و کنار حیاط و خیابانها می

سوزانند!!!!! 

گاهی عادت می کنیم به دیدن تفاوت بین آدمها .

به دیدن مردهای کوچک .به دیدن پابرهنه ی بچه ها ، به وجود غبار هوای شهرها ویا هوای تمیز بعضی

دیگر از شهرها، به سوز گرمای و یا سوز سرمای هوا به دونه وسیله گرمایش و سرمایش، به دیدن خانه

های ویلایی و شیک و ساختمانهای چندین طبقه و یا خانه های آجری تک طبقه با درو پنجره زنگ زده و

حیاط خاکی، به لباس تمیز و گرانقیمت، یا لباس ارزان قیمت وگلی یک کشاورز هنگام کارو یا دامدار .به

فقرو ثروت ،به رنگ سیاه و یا سفید  آدمها، و یا دیدن هزاران آدمهایِ شبیهِ همِ رنگارنگ .

و دلمان را خوش می کنیم که بلاخره همه جور آدم، به هر شکل و وضع وفرهنگ و تحصیلات و  لباس و

شغلی وجود دارد دیگر....

 


[ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

سلام سال نوی همه گیتان مبارک

امیدوارم که سال خوبی پیش رو داشته باشید ودر نهایت سلامتی و تندرستی از همه لحظه

ها تون لذت ببرید و خوش بگذرونید و در کارهایتان موفق باشید.

 

این شعر از حافظ باشد عیدی شما

 

بهار رو گل طرب انگیز گشت  و توبه شکن

بشادی رخ گل بیخ غم زدل برکن

 

رسید باد صبا، غنچه در هواداری

زخود برون شد و بر خود درید پیراهن

 

طریق صدق بیاموز از آب صافی دل

براستی طلب آزادگی ز سرو چمن

 

زدست برد صبا گرد گل کلاله نگر

شکنج گیسوی سنبل ببین بروی سمن

 

عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد

بعینه دل و دین می برد بوجه حسن

 

صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار

برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن

 

حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو

به قول حافظ و فتویِ پیر صاحب فن

 

 


[ یکشنبه 1390/12/28 ] [ 12:36 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

1-    بوته های گزی که روزهای قبلش کنده شده بود و برای چهار شنبه سوری کنار

دیوار آماده گذاشته شده بود ،اون شب یعنی سه شنبه شب ، شب چهار شنبه سوری می

گذاشتیم وسط  حیاط و در حالیکه بقیه اقوام کم کم سرو کلشون پیدا می شد همه دورش

جمع می شدیم و خوشبختانه بوته های گزبا یک کبریت ساده زودی اتش می گرفتند و

نوبتی از بزرگ و کوچیک از روشون می پریدیم .

البته برای بچه ها بعضی وقتها آتش های کوچکتری روشن می کردند که موقع پریدن

پاهامونو نسوزونیم و اونایی هم که بزگتر بودند گاهی با هم کل می انداختتد و بشکه هایی

که قبلا مال ذخیره نفت بود و اون موقع دیگه به کار نمی اومد و توشو پر از چوب و بوته

می کردند و آتش می زدند و از روشون می پریدند و شعر همیشگیه اجدادمون که نسل به

نسل به  پدر و مادرمون به ارث رسیده بود ما هم به نوبه خودمون تکرار می

کردیم .سرخیه تو از من و زردی من از تو و برای یک سال مون آرزوی سلامتی از خدا

می کردیم .

و تا آخر شب و یا تاوقتی که خسته می شدیم کلی می خندیدم و  خوش می گذروندیم.

**********

2-    امروز ساعت کاری زودتر از روزهای قبل تمام شد و شرکتها کارمنداشونو حول و

حوش ساعت 4 به خونه فرستادند.با اینکه الان سر شبه همه مغازه ها بستندو رفتند.

صدایی شبیه نارنجک و گلوله به گوش می خوردگاهی صدایی مهیبتر شبیه بمب.

 نورهای زردو قرمزی  شبیه منورکه  بالا می رند ودرتارکی شب گم میشن.

وصدای سوتی که به مرورکم رنگ می شه و ترق...

گوشه پیاده روی خیابان شعله آتشی می رقصد و چند تا بچه  از روشون می پرند.

با اینکه خوشبختانه زمان جنگ من تهران نبودم و جنگ و صحنه هایی شبیه این  را جز

در تلویزیون ندیدم باز هم این صداها و صحنه ها من را یاد جنگ می اندازد به خصوص

وقتی که صدای آمبولانس و گاهی هم صدای آتش نشانی دسر آنها می شود.

و همه اخباری که ازسوانح سوخته گی بیمارستان  ها، روز قبل و بعد از امشب ،از

تلویزیون به گوش می رسد یا به صفحه حوادث روزنامه ها مهر می  خورد نیز به آنها

اضافه می شود.

 

جایگزینی به جای صدای جنگ !!

امشب همان سه شنبه شب ،یعنی شب چهار شنبه سوری شب سنتی که سالها پیش بدون

ترس از آب شدن اسفالتها و یا تیره گی موزائیکها در گوشه کنار خیابانها و یا حیاطها

چوب و بوته اتیش می زدندو از روش می پریدند و شعری رو که از اجدامان به ارث

رسیده بود را می خواندندو برای تمام سالشان آرزوی شادی و سلامتی می کردند، است.

هنوز میشود  صدای قهقه شادی و نشاط  در این شب شنیده شود و جشنهاو آتیش بازی

های زیبایی دسته جمعی در پارکها و محلهای عمومی بر گزار شود.وقتی که به جای پاک

کردن صورت مسئله راه کارهای مناسبتری برای ایجاد شادی و نشاد در این روز سنتی

دیرینه برقرار شود.

 

 


[ سه شنبه 1390/12/23 ] [ 10:11 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

بوی عید در این  روزهای آخر اسفند درسوز سرد زمستان در این دم دمای عید گاهی گم می شود ،

اما لحظه به لحظه ، ذره ذره زمستان از لب بامها آب می شود.

زمین نفس کشیده است به نفس خورشید .

هر روز ذره ذره قد روزها بلند می شود به بلندای پرتوهای آفتاب .

قبل از غروب ،شلوغی خیابانها روان است و سکوت خلوت تاریکی شبها، هنوز

یادگارسرمای بر جا مانده از زمستان است.

اما همه دل سپرده اند به مهر و به پشتوانه نور، کارهای آخر سالشان را به اتمام می

رسانند و با زیبایی و آراسته گی خانه و خود و با تهیه و تدارک  شبهای دور هم نشینی

های عید به استقبال نوروز و بهار رفته اند.

منم به سلامتی بهارم جامی می نوشم ازسلام بهار

 


[ سه شنبه 1390/12/23 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

معلوم نیست که این طالع بینی ها کی به ایران آمده اند .

ولی چیزی که معلومِ، این است که بسیار مورد استقبال همه قرار گرفته اند

که خیلی ها آن را باور کرده و تا حرفی به میان می آید در مورد مثلا خصوصیات

شخصی یا فردی  .به راحتی می گویند خوب "فلان ماهی "است دیگر،

در "این ماهی ها" همه اینجورین .

البته خودم هم تا چند سال پیش از این قاعده مستثنی نبودم .

البته نه تا این حد، ولی معتقد بودم که مثلا کسانی

که فلان سال به دنیا می آیند در بعضی از مشخصاتی که کتاب گفته مشترکند.

اما اکنون به شدت مخالف این موضوع هستم .یعنی از وقتی به علم وراثت واقف شدم

 و تا حدی تاثیرات شرایطی بر حالات اکتسابی آدمها را دانستم ،فهیمدم که این طالع بینی ها

چِرتی بیشتر نیستند.

و البته این بیشتر باعث تاسفم می شود که می بینم به نوعی تفکرات و شاید

اعتقادات چینی ها و هندی ها (زیرا معلوم نیست خودشان واقعا بر این اصولی که نوشته اند معتقد باشند)

توانسته اند  تاثیر در اعتقادات مردم ما بگذارد .

و نکته بدتر از آن اینکه  صدا و سیمای خودمان هم به علت تبلیغ چندین ساله ،

در هنگام سال تحویل این را بیشتر رواج دادند و شاید مقصر اصلی همانها باشند

که در نوروز هر سال ،آن سال را به نام حیوانی می نامند.

و این نا خودگاه توهینی به شخصی و هویت فردی هر کسی است و نشان می دهد،

صداو سیما که به نوعی می توان آنرا مرکز اشاعه فرهنگ در ایران نامید

 خود به طالع بینی چینی معتقد است و سربسته به هرکسی که در هر سالی به دنیا آمده

می گوید مثلا گاو، اسب، میمون و غیره.

و آن وقت می روند واژه یابی می کنند برای از بیرون کردن کلمات فرنگی

از دایره لغات فارسی ، هر ازگاهی هم در بعضی برنامه ها ،

سعی در توضیحات و تعاریفی در آداب فرهنگی سنتی ایرانی از منابع به جای مانده ،

مانند شاهنمامه دارند .البته تا حدی.

امیدوارم حذف این جور فرهنگهای بی گانه از فرهنگ کشور مان ،

روزی در برنامه های فرهنگی مان قرار گیرد.

 


[ شنبه 1390/12/20 ] [ 07:26 ق.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

در مترو دیدم که خانم دستفروشی را دستگیر کرده بودند و می بردند.

و در سایت مترو هم چند وقت پیش خواندم "طرح جمع آوری دستفروشان در مترو"

واقعا ناراحت شدم .

این زنها که موقعیت مالی خوبی و شرایط مناسبی ندارند و احتمالا کلی مشکلات در

خانواده دارند که مجبور شدند خودشان بیایند و کار کنند آن هم دستفروشی .

چرا جلویشان را می گیرید و آزارشان می دهید.

 اگر شبها بروند کنار خیابان ،خودفروشی کنند بهتر است یا اینکه از راه شرافتمندانه

درآمدی کسب کنند .

به من ربطی ندارد که دلیل جمع آوری این اشخاص چیست. اگر دلایلتان اهمیت هم داشته باشد،

اگر راست می گویید بیایید وبرایشان کاری بکنید .شغل بهتری و شرایط زندگی مساعد

تری فراهم کنید .

من فکر نمی کنم زنی راضی باشد که دست فروشی کند آن هم در سرمای زمستان در

خیابان وبه ناچار  فرار کردن از سرما به زیر زمین پناه بردن برای  مخارجشان.

یا همین هایی که در کنار خیابان ها می نشیند در گرمای تابستان و سرمای زمستان برای

خانواده خود دستفروشی می کنند

 اگر جمعشان می کنید ،طرحی هم باید از قبل ، برای پناه دادن به این زنها را اجرا کرده

باشید تا زندگی خوبی داشته باشند .

نه اینکه با این کارهایتان با خنجر دلشان را مجروح کنید وبه آنها آسیب برسانید.

 

کمی مروت و رحم داشته باشید .

 

ندارید شعور داشته باشید.

توقع وجدان ندارم .

 

 


[ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]

در این کارتن خانمی تنها در یک خانه که یک باغچه بزرگ دارد زندگی می کند . او از

اینکه فرزندی ندارد ناراحت است .اما یک روز  پیرزنی که ادعا می کند می تواند هر

آرزویی را برآورده می کند از جلوی خونش رد می شود .  او از پیرزن می خواهد که

دختری را  بدهد تا فرزندش باشد و آن پیرزن کیسه ای را که پر از بزرهای گل است به او

میدهد تا آنها را بکارد و از آنها مراقبت کند!

وقتی خانم ماری آنها را می کارد و رشد می کنند از میان گلها یک گل لاله می روید وقتی

غنچه آن باز می شود دخترک کوچکی که به اندازه یک بند انگشت است از آن بیرون می

آید و زن از او میخواهد تا دخترش شود و بند انگشتی هم قبول می کند واو را مادر صدا

می کند .اما یک روز که بند انگشتی در حوض میون باغچه داشت قایق سواری می کرد

قورباغه ای او را می دزد تا همسرش شود و او را روی برگ زنبقی در برکه قرار می

گذارد و میرود تا مقدمات را فراهم کند. اما ماهیان  وقتی صدای گریه بند انگشتی را می

شنوند،می آیند و ساقه برگ زنبق را می سایند و او را به خشکی می برند. بند انگشتی

شبها و روزهای زیادی را در دشت ،میان علفها زندگی می کرد و از شهد گلها و شبدر

برگها تغذیه می کرد و لای علفها و گلها می خوابید تا اینکه هوا سرد می شود و یک موش

صحرایی او را می بیندو با خود به خانه اش می برد که تا آخر زمستان با او زندگی کند.

اما یک موش کور که مدام به خانه موش صحرای میرفت از بند انگشتی خاستگاری می

کند وموش صحرای هم قبول می کند. در این میان هم یک پرستوکه هنگام مهاجرت زخمی

شده به درب لانه ها انها می افتد و بند انگشتی شبانه روز از او مراقبت می کند و به او

آب و دانه می دهد تا خوب شود و زمانی که خوب می شود بند انگشتی را با خود می برد

تا مادرش را پیدا کند و به او می گوید جایی را سراغ دارد که او را خوشحال می کند و او

را به سرزمین پر گلی می برد و با شاهزاده ای که مانند خودش کوچک بود، آشنا می کند.

پرستو، بند انگشتی را به دیدن  مادرش می برد و بعد او را به سرزمین گلها باز می

گرداند . بند انگشتی با شاهزاده گلها ازدواج میکند.

 

من این کارتن را در بچه گی خیلی دوست داشتم اما کاملش یادم نبود تا اینکه کتاب

کودکانشو چند روز پیش خریدم . همیشه به خودم می گفتم مگر مجبورن اینقدر داستانها

غمناک برای بچه ها بسازند و اونا راناراحت کنند .اما الان که خوب بهش فکر می کنم

،می بینم چقدر دخترای نوجوان و حتی جوان ممکنه در معرض خطر باشن و اشخاصی

ممکن به فکرآزار و سوء استفاده ازشون باشند .البته نتیجه گیری که این کتاب در مورد

این داستان کرده فرق دارد .نوشته بند انگشتی دور از خونه خیلی تنها بود ومشکلات

زیادی داشت اما  صبور بود وبا همه مهربانی می کرد چون می دانست که یک روز هم

کسی به او کمک خواهد کرده به خانه باز خواهد گشت. 


[ جمعه 1390/12/5 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ آناهیتا مقیمیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

به من اجازه بدهید بنویسم به شرط انکه اگر زمانی دیگر پشیمان شدم آنرا نقض کنم.

جهت استفاده از مطالب این وبلاگ در جای دیگر ،ذکر منبع ونام نویسنده الزامیست.


نظر سنجی
لطفا نظرتان را در مورد مطالب این وبلاگ بگید





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت